تبليغاتX
کلبه درویشی
کلبه درویشی زیباترین داستانهای کوتاه و طنز
  • داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر! ( )

  • شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
    او با خط بچگانه نوشته بود:
    کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
    مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
    بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
    نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
    جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
    مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
    بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
    بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
    بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
    بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
    و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
    مامان دوستت دارم
    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!


    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:19 توسط مسعود درویشی |
  • داستان کوتاه زیبا ( )

  • تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
    او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
    سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
    اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
    بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
    از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
    « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
    صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
    كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
    نجات دهندگان می گفتند:
    “خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم


    + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:50 توسط مسعود درویشی |
  • جایگاه شیطان ( )

  • از رسول خدا روایت شده است که وقتی ابلیس ازبهشت رانده شد و از زمین فرود آمد گفت: خدایا اکنونکه مرا به زمین فرستادی و از رحمت خود دور نمودی مرا منزلی فراهم کن.
    پاسخ آمد که حمام را خانه تو قرار دادم. سپس گفت مرا جایگاهی در اجتماعات فراهم آور. پاسخ شنید بازارها و گذرگاهها را برایت مقرر نمودیم.
    گفت: طعام و غذای من چگونه است؟ پاسخ آمد که هر غذایی بدون نام من خورده شود به تو تعلق دارد. ابلیس پرسید: نوشیدنی من چه باشد؟ جواب آمد که هر مایع مست کننده ای اعم از شراب و غیره به تو تعلق دارد.
    پرسید مؤذن من کیست؟ پاسخ آمد نی مزمارها و وسایل موسیقی. گفت دفترم چه باشد؟ پاسخ آمد شعر!گفت: کتابم چیست؟ پاسخ رسید: خال کوبیها!
    پرسید: حدیثم کدام است؟ پاسخ آمد دروغ! شیطان پرسید: دام و تزویرم را چه کسانی منتشر کنند؟ پاسخ آمد: زنان بد کار، زیرا آنها دامهای شیطان هستند.

    منبع: النِساء حَبَائِلُ الشیطان (شرح نهج البلاغه ج4 ص270) از استاد محمد تقی جعفری(ره)


    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 7:51 توسط مسعود درویشی |
  • وقتي مجبور شدی موقعيتت را ترك کن ( )

  • مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم .
    مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
    مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
    زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .


    + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:6 توسط مسعود درویشی |
  • تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما ( )

  • شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
    ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
    وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
    شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
    ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...
    مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .


    + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:9 توسط مسعود درویشی |
  • سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت بر همه شما عزیزان مبارک باشه ( )

  • سال نو مبارک


    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:36 توسط مسعود درویشی
  • درد دل ( )

  • وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره رو باز کن.یه نگاه به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب آفتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن ناخودآگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه روحت به پرواز در میاد.میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.یه لحظه چشاتو ببند.آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات جاری شد بی خیال بذار ببارن.اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله بامشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی.وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار باامید و توکل بیشتر .سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی و یادت باشه هیچ وقت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی.


    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:50 توسط مسعود درویشی |
  • نامه ای به خدا از طرف یک پیرزن ( )

  • يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد
    متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود :
    نامه اي به خدا !!!

    با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
    در نامه اين طور نوشته شده بود :
    خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد.
    ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
    اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است
    و من دو نفر از دوستانم ر ا براي شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم .
    هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم.تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن…
    کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد.
    نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند.
    در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند…
    همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند.
    عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت.
    تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيدکه روي آن نوشته شده بود:
    نامه اي به خدا !
    همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:
    خداي عزيزم.
    چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم ؟
    به لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده وروز خوبي را با هم بگذرانيم.
    من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي…
    البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند …!!!


    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:27 توسط مسعود درویشی |
  • به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است ( )

  • دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست .

    هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .

    ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد :

    - چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟

    مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

     

    گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است .

    ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

    خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد .

    اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .

    هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .

     

    به ياد داشته باش :

    به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

    به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .


    + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:12 توسط مسعود درویشی |
  • ماجرای شگفت انگیز دختر قیصر روم (مادر امام زمان (ع) ) ( )

  • شخصی به نام بشر بن سلیمان که از نسل ابی ایوب انصاری و از موالیان حضرت امام علی النقی و امام حسن عسکری ع و همسایه ایشان در سامرا بود، می گوید: «کافور خادم امام هادی ع به نزد من آمد و گفت: «مولای ما حضرت ابی الحسن علی بن محمدع ترا به نزد خود می خواند.»
    پس نزد آن حضرت رفتم. چون نشستم آن حضرت فرمود: «ای بشر! تو از اولاد انص»
    آری و این موالات و دوستی ما، مدام در میان شما بوده و این دوستی و محبت را از یکدیگر به میراث می برید.
    شما مورد اعتماد ما اهل بیت هستید و من می خواهم به تو فضیلتی ببخشم که بوسیله آن پیشی بگیری بر شیعه در پیروی کردن آن فضیلت. ترا به رازی مطلع کرده و برای خریدن کنیزی می فرستم.»
    سپس آن حضرت نامه ای به خط و زبان رومی نوشت و با انگشتر خود بر آن مهر زد و کیسه زردی بیرون آورد که آن 220 اشرفی بود. سپس فرمود: «این 220 اشرفی را بگیر و به بغداد برو و در صبحگاه در معبر فرات حاضر بشو. در آنجا وکلای عباسیان مشغول فروش بردگان هستند. تو پیش شخصی به نام عمر و بن یزید برده فروش برو. در آنجا باش تا او برای مشتریان کنیزکی که صفتش چنین و چنان است و دو جامه حریر محکم بافته در تن او می باشد ظاهر سازد.
    آن کنیز خودداری می کند از آنکه او را بر خریداران عرضه کنند و ابا می کند از اینکه خواهنده ای بر او دست بگذارد و صدای او را به زبان رومی می شنوی که در پس پرده رقیقی چیزی می گوید؛ پس بدان که می گوید: «وای که پرده عفتم دریده شد!»
    پس یکی از خریداران خواهد گفت: «این کنیز، به قیمت سیصد اشرفی مال من باشد چرا که عفت او باعث شده که به خرید او میل و رغبت پیدا کنم.»
    ولی او خودداری می کند و از فروخته شدن به او سرباز می زند. پس آن برده فروش می گوید: «چاره چیست؟» من ناچارم که ترا بفروشم.»
    آن کنیز می گوید: «چرا عجله می کنی؟ بدرستی که باید یک مشتری بیاید که دل من هم به او میل پیدا کند و بتوانم بر وفا و دیانت او اعتماد کنم.»
    پس در این وقت تو نزد عمرو بن یزید برده فروش برو و به او بگو که: «با من نامه ای است که یکی از اشراف از روی ملاطفت نوشته و به زبان و خط رومی است و در این نامه کرم و وفا و بزرگواری و سخاوت خود را وصف کرده است.» پس این نامه را به آن کنیز بده که در اخلاق او و اوصاف نامه تامل نماید. اگر میلش کشیده شد و به او راضی شد پس من وکیل او هستم در خریدن آن کنیز.»
    بشر بن سلیمان گفت: «پس من به تمام آن چیزهائی که امام هادی ع فرموده بود عمل کردم.
    پس چون آن کنیز به آن نامه نگاه کرد به شدت به گریه افتاد و به عمر و بن یزید گفت: «مرا به صاحب این نامه بفروش. به خدا قسم اگر مرا به صاحب این نامه نفروشی خود را می کشم.»
    پس من شروع به چانه زدن بر سر قیمت خرید آن کنیز نموده تا آنکه به همان قیمتی که امام هادی ع به من داده بودند راضی شد و معامله صورت گرفت و زرها را دادم و کنیز را تحویل گرفتم.
    آن کنیز خندان و خوشحال بود و با من به حجره ای که در بغداد گرفته بودم آمد. تا به حجره رسید، نامه امام هادی ع را بیرون آورد و آن را می بوسید و بر دیده های خود می مالید.
    من از روی تعجب گفتم:

    «آیا نامه ای را می بوسی که صاحبش را نمی شناسی؟»
    کنیز گفت....

    برای خواندن بقیه به ادامه مطلب بروید!



    ادامه مطلب

    + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:31 توسط مسعود درویشی |
    مطالب پيشين
    داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر!
    داستان کوتاه زیبا
    جایگاه شیطان
    وقتي مجبور شدی موقعيتت را ترك کن
    تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما
    سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت بر همه شما عزیزان مبارک باشه
    درد دل
    نامه ای به خدا از طرف یک پیرزن
    به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است
    ماجرای شگفت انگیز دختر قیصر روم (مادر امام زمان (ع) )