|
کلبه درویشی
زیباترین داستانهای کوتاه و طنز
|
|
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند: + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:19 توسط مسعود درویشی | تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: “خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:50 توسط مسعود درویشی | از رسول خدا روایت شده است که وقتی ابلیس ازبهشت رانده شد و از زمین فرود آمد گفت: خدایا اکنونکه مرا به زمین فرستادی و از رحمت خود دور نمودی مرا منزلی فراهم کن. منبع: النِساء حَبَائِلُ الشیطان (شرح نهج البلاغه ج4 ص270) از استاد محمد تقی جعفری(ره) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 7:51 توسط مسعود درویشی | مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم . + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:6 توسط مسعود درویشی | شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند. ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم ! ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند . + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:9 توسط مسعود درویشی |
سال نو مبارک + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:36 توسط مسعود درویشی وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره رو باز کن.یه نگاه به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب آفتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن ناخودآگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه روحت به پرواز در میاد.میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.یه لحظه چشاتو ببند.آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات جاری شد بی خیال بذار ببارن.اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله بامشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی.وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار باامید و توکل بیشتر .سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی و یادت باشه هیچ وقت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:50 توسط مسعود درویشی | يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود : نامه اي به خدا !!! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:27 توسط مسعود درویشی | دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست . هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد . ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد : - چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟ مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است . ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم . خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد . اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی . هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش : به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ، به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است . + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:12 توسط مسعود درویشی | شخصی به نام بشر بن سلیمان که از نسل ابی ایوب انصاری و از موالیان حضرت امام علی النقی و امام حسن عسکری ع و همسایه ایشان در سامرا بود، می گوید: «کافور خادم امام هادی ع به نزد من آمد و گفت: «مولای ما حضرت ابی الحسن علی بن محمدع ترا به نزد خود می خواند.» «آیا نامه ای را می بوسی که صاحبش را نمی شناسی؟» برای خواندن بقیه به ادامه مطلب بروید! ادامه مطلب + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:31 توسط مسعود درویشی |
مطالب پيشين
داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر!داستان کوتاه زیبا جایگاه شیطان وقتي مجبور شدی موقعيتت را ترك کن تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت بر همه شما عزیزان مبارک باشه درد دل نامه ای به خدا از طرف یک پیرزن به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است ماجرای شگفت انگیز دختر قیصر روم (مادر امام زمان (ع) ) |
|
|
|