تبليغاتX
کلبه درویشی

آنروز خدا بابا


برای اینکه این شعر رو به زبان شاعر بشنوید پلی بزنید

یه بچه کلاس اولی بود با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت

صدای ناز می­ آید

صدای کودک پرواز می­ آید

صدای رد پای کوچه­ های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاظر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا

همه برپا

چه برپایی شده برپا

معلم نشأتی دارد

معلم علم را در قلب می­ کارد

معلم گفته­ ها دارد

یکی از بچه­ های آن کلاس درس گفتا بچه­ ها برجا

معلم گفت فرزندم بفرما

جان من بنشین

چه درسی

فارسی داریم

کتاب فارسی بردار

آب آب را دیگر نمی­ خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک رو شد

معلم گفت

فرزندم ببین بابا

بخوان بابا

بدان بابا

عزیزم این یکی بابا

پسرجان آن یکی بابا

همه صفحه پر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا

بگو آب و بگو بابا  

بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می­شود با  با 

اگر نصفش کنی با می­شود با  با 

تمام بچه­ ها ساکت

نفس­ها حبس در سینه

به قلبی همچو آیینه

یکی از بچه­ های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت

سوال از درس بابا داشت

...

بقیه شعر همچنین لینک دانلود فایل صوتی در ادامه مطلب جالبه تا آخرش بخونین...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 ساعت 21:7 توسط مسعود درویشی 

بازرگان و چهار همسرش


بازرگاني بود که چهار زن داشت .بازرگان به زن چهارم بيش تر از سه زن اول عشق مي ورزيد.بازرگان از زن چهارمش به خوبي مواظبت مي کرد و بهترين ها را برايش مي خواست وتمام لذتهای زندگی را وجود او می دید.

بازرگان زن سومش را نيز دوست داشت ودر بسیاری از مواقع او را در تامین لذتهای خود جایگزین زن چهارم می دانست.

 و به زن دومش هم علاقه مند بود زیرا اوزن بافکري بود همواره شکيبايي مي کرد و در مواقع حساس هر موقع بازرگان
با مشکلي مواجه مي شد به زن دومش پناه مي اورد.

اما زن اول بازرگان بسيار با وفا بود و تلاش زيادي براي حفاظت از شوهرش انجام مي داد و همواره دلسوز او بود وسعی می کرد به گونه ای عمل کند که شوهرش ضرر نبیند. به همين جهت بازرگان به او هم کم توجهي نمي کرد.
روزي بازرگان در بستر بيماري افتادو دريافت که به زودي خواهد مُرد.او در حالي که به زندگي مجلل خود مي انديشيد گفت من امروز چهار زن دارم اما وقتي بميرم تنها خواهم شد چقدر بي پناه وغریب مي شوم!!پس بهتر است پیشنهاد کنم زن چهارم که محبوبه من است با من همراه شود! بازرگان به زن چهارمش گفت من به تو پيش از همه عشق مي ورزيدم بهترين لباسها را به تو هديه مي دادم و بيشتر از همه از تو مراقبت مي کردم اکنون که وقت رفتن است با من بیاو مرا همراهي کن.زن چهارم پاسخ داد هرگز!!!

او سپس از زن سومش پرسيد و گفت من در طول زندگي ام همواره تو را دوست داشته ام و اکنون که در حال مرگم آيا با من مي آيي زن سوم گفت: نه! زندگی در اينجا خيلي خوب است.ومن به دیگران برای زندگی پس از تو قول داده ام!!
قلب بازرگان شکست و رو به زن دومش کرد و به او گفت من هميشه براي کمک به تو روي مي آوردم و تو هميشه مرا کمک مي کردي اکنون که به تو احتياج دارم به من کمک  مي کني؟ و همراهم مي آيي؟ زن دوم به او گفت که اين بار نمي توانم به تو کمکي بکنم بيشترين کاري که مي توانم بکنم اين که تو را به گور بسپارم و مقداری نیز برایت اشک بریزم.

بازرگان نااميد از همه جا صدایی شنیدي که آهسته مي گفت:

غصه نخور!! من با تو به هر کجايي که بگويي مي آيم. و اين صدای زن اول او بود بازرگان روبه او کرد و گفت: بايد ان زمان که مي توانستم بيشتر از تو مراقبت مي کردم.


نکته
همه ما در زندگي چهار زن داريم !!!!

زن چهارم ما جسم ما است ، ما به او بیشتر از هر کس عشق می ورزیم در جهت تامین خواسته های او تلاش می کنیم اما برای او اصلا اهميت نداردکه چه قدر تلاش کرده ایم تا جسم ما خوب به نظر آيد و آن هنگام که بميريم ما را ترک مي کند.
زن سوم مانند شان و موقعيت و ثروت ما است و موقع مرگ با بی تفاوتی هرچه تمام تر ما را ترک مي گويد و به سوی دیگران سرازیر میشود.

زن دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ نهایت کاری که برای ما می کنند بر سر مزار ما مي آيند ومقداری اشک خواهند ریخت. اما سرآخر ما را ترک می کنند.

ولي زن اول روح ما است چيزي که در هنگام لذتهاي خود او را از ياد مي بريم و اصولا چیزهای را در زندگی لذت می دانیم که لذت نیست و فکر میکنیم که داریم لذت می بریم ما همواره به دنبال ماديات و ثروت هستيم.در حالی که همه آنچه در دنیا فراهم نموده ایم فانی می شودوروح است که باقی می ماند و با اعمال و رفتار ما همراه ما درون قبر می آید و ما را همراهی خواهد کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 22:3 توسط مسعود درویشی 

سه لطیفه ادبی


کره خر

عده ای سارق بر سر کاروانی ریختند. یکی از افراد کاروان، زیر شکم الاغی قایم شد. دزد او را دید و به او گفت:«این جا چه می کنی؟» مرد گفت:«کرّه این الاغم.» دزد خندید و گفت:« اما این الاغ نر است.»

مرد گفت: «چون مادرم مرده پیش پدرم هستم.»

 منجمان ماهر

جوحی گفت:«من و مادرم هر دو منجّم ماهریم. که در حکم ما خطا واقع نمیشود.:

گفتند:«این بزرگ ادعایی است از کجا می گویی.»

گفت:«از آنجا که چون ابری پیدا شود، من گویم باران نخواهد آمد و مادرم می گوید خواهد آمد، البته یا آن شود که من می گویم یا آن شود که او گوید.»


درویش  و خواجه

درویشی بی سروپا خواجه ای را گفت:«اگر من بر در سرای تو بمیرم با من چه میکنی؟» گفت:«ترا کفن کنم و به گور بسپارم.»

درویش گفت:«امروز زندگی مرا پیراهنی پوشان و چون بمیرم بی کفن برخاک بسپار.» خواجه خندید و او را پیراهنی بخشید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 0:1 توسط مسعود درویشی 

خار پیچ سوزان


يكهو ديدم وسط خار بوته ي در هم پيچيده ايي به تله افتاده ام. نگهبان باغ را با نعره اي صدا زدم. به دو آمد اما با هيچ تمهيدي نتوانست خودش را به من برساند.داد زد: چه جوري توانسته ايد خودتان را بچپانيد آن تو. از همان راه هم برگرديد ديگر!

گفتم:ممكن نيست.راه ندارد.من داشتم غرق خيالات خودم آهسته قدم مي زدم كه ناگهان ديدم اين توام.درست مثل اين كه بته يكهو دور و برم سبز شده باشد...ديگر از اين تو بيرون بيا نيستم.كارم ساخته است.

نگهبان گفت:عجبا!مي رويد تو خياباني كه ممنوع است،مي چپيد لاي اين خار پيچ وحشتناك و تازه يك چيزي را هم طلب كاريد...در هر صورت تو يك جنگل بكر گير نكرده ايد كه!اين جا يك گردش گاه عمومي است.هر جور باشد درتان مي آرند.

گردش گاه عمومي!اما يك همچين بته ي تيغ پيچ هولناكي جاش تو هيچ گردش گاه عمومي ايي نيست.تازه وقتي تنابندهي قادر نيست به من نزديك بشود چه جوري ممكن است مرا از توش در آورند؟ ضمنا اگر هم قرار است كوششي بشود بايد فوري فوري دست به كار شد.هوا تاريك شده و من محال است شب تو همچين وضعي خوابم ببرد.سر تا پام خراشيده شده عينكم هم از چشمم افتاده و بدون آن هم پيدا كردنش از آن حرف هاست.من بي عينك كور كورم.

نگهبان گفت:همه ي اين حرف ها درست اما شما ناچار بايد دندان رو جگر بگذاريد يك خرده طاقت بياوريد.يكي اين كه اول بايد چند تا كارگر بياورم كه واسه رسيدن به شما راهي وا كنند،تازه پيش از آن هم بايد به فكر گرفتن مجوز كار از مقام مديريت باشم.پس يك ذره حوصله و يك جو همت لطفا!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 23:57 توسط مسعود درویشی 

آبدارچی شرکت Microsoft


مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد
رئیس هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین.و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد.نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه.تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت.در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت.مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه.در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد.به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ....
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388 ساعت 13:49 توسط مسعود درویشی 

يک حرکت زيبا از استاد دانشگاه


 

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....

(امتحان ۱۰۰ نمره ای بود)

آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه ۵ نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ نمره اي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388 ساعت 14:56 توسط مسعود درویشی 

داستان پیرمرد و پسربچه ها


يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388 ساعت 18:57 توسط مسعود درویشی 

داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر!


شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 19:19 توسط مسعود درویشی 

داستان کوتاه زیبا


تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 22:50 توسط مسعود درویشی 

جایگاه شیطان


از رسول خدا روایت شده است که وقتی ابلیس ازبهشت رانده شد و از زمین فرود آمد گفت: خدایا اکنونکه مرا به زمین فرستادی و از رحمت خود دور نمودی مرا منزلی فراهم کن.
پاسخ آمد که حمام را خانه تو قرار دادم. سپس گفت مرا جایگاهی در اجتماعات فراهم آور. پاسخ شنید بازارها و گذرگاهها را برایت مقرر نمودیم.
گفت: طعام و غذای من چگونه است؟ پاسخ آمد که هر غذایی بدون نام من خورده شود به تو تعلق دارد. ابلیس پرسید: نوشیدنی من چه باشد؟ جواب آمد که هر مایع مست کننده ای اعم از شراب و غیره به تو تعلق دارد.
پرسید مؤذن من کیست؟ پاسخ آمد نی مزمارها و وسایل موسیقی. گفت دفترم چه باشد؟ پاسخ آمد شعر!گفت: کتابم چیست؟ پاسخ رسید: خال کوبیها!
پرسید: حدیثم کدام است؟ پاسخ آمد دروغ! شیطان پرسید: دام و تزویرم را چه کسانی منتشر کنند؟ پاسخ آمد: زنان بد کار، زیرا آنها دامهای شیطان هستند.

منبع: النِساء حَبَائِلُ الشیطان (شرح نهج البلاغه ج4 ص270) از استاد محمد تقی جعفری(ره)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 7:51 توسط مسعود درویشی